تقسيم بندي انسانها
1-آنهايي که وقتي هستند، هستند وقتي که نيستند هم نيستند. حضور عمده
آدمها مبتني بر فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم
ميشوند بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.
2-آناني که وقتي هستند، نيستند وقتي که نيستند هم نيستند (مردگاني متحرک
در جهان، خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشتهاند.
بيشخصيتاند و بياعتبار، هرگز به چشم نميآيند، مرده و زندهشان يکي
است).
3-آنهايي که وقتي هستند، هستند وقتي که نيستند هم هستند (آدمهاي معتبر و
باشخصيت، کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود
را ميگذارند کساني که همواره در خاطر ما ميمانند، دوستشان داريم و
برايشان ارزش قائليم).
4-آنهايي که وقتي هستند، نيستند وقتي که نيستند، هستند (شگفتانگيزترين
آدمها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشکوهند که ما نميتوانيم
حضورشان را دريابيم اما وقتي که از پيش ما ميروند نرمنرم و آهسته آهسته
درک ميکنيم . باز ميشناسيم، ميفهميم که آنان چه بودند. چه ميگفتند و
چه ميخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان
اما وقتي در برابرشان قرار ميگيريم، گويي قفل بر زبانمان ميزنند.
اختيار از ما سلب ميشود. سکوت ميکنيم و غرق در حضور آنان مست ميشويم و
درست در زماني که ميروند يادمان ميآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم.
شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.»
3
نوشته شده در
86/12/21ساعت   توسط فواد
|
شعور باطن
وقتي بيشتر مي داني بيشتر زجر مي کشي ! خر باش و خوش باش!! وقتي گيرنده هايت اينقدر قوي عمل مي کنند که ناگهان از نگاه محجوب يک عابد هوس را استنباط مي کني .. .يا از گريه هاي يک زن نيرنگ را... .وقتي لحن مردم صداقتشان را بر تو عيان مي سازد.. زندگي خيلي سخت مي شود و هر چه بيشتر مي فهمي بيشتر درد مي کشي...
3
نوشته شده در
86/10/29ساعت   توسط فواد
|
تصورات آزاردهنده
انسان بودن تهديدي است براي انسانهاي ديگر. همه انسانها آزار ميرسانند. "قانون قانون بي اعتمادي است ". حقيقت اجتماعي سراسر دروغ است. ظاهر ها فريبنده است. انسانها آنطور که مي نمايند نيستند. بايد از آنها گريخت . همه سراسر دروغ هستند وتوطئه مي کنند.
گويي آنها آموخته اند که تنها بر عليه يکديگر توطئه کنند وديگر هيچ... واين قانون هر روز آنهاست.
من هنوز انسانها را نمي شناسم وبه گفته ها وافکارشان اصلا" فکر نمي کردم ... !
تنها ، از انسان بايد ترسيد"
3
نوشته شده در
85/10/15ساعت   توسط فواد
|
خذمت سربازی
اكنون سرباز هستم
پدافند هوائی تهران مهر آباد
3
نوشته شده در
85/06/24ساعت   توسط فواد
|
زخم
گاه زخمي که به پا داشته ام، زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.
"سهراب سپهري"
3
نوشته شده در
85/05/21ساعت   توسط فواد
|
"پرورلتر"
وقتی که يک روح از سطح زمان خويش خيلی بيشتر اوج می گيرد و از ظرف تحمل مردم زمانش بيشتر رشد می کند تنها می شود ،
"بودن" سنگين و پر و زيبا و غنی او، " بودن" های پوک و سبک و زشت و تهی ديگران را خود به خود تحقير می کند،
هر چند خود تواضع کند،و آنگاه دشمن و دوست،
خودآگاه يا ناخودآگاه ،با هم در نفی او يا لجن مال کردن شخصيت بزرگ او و يا پايمال کردن حق صريح او همدست می شوند ، اشتراک منافع می يابند.
آنگاه دوست هم ، همفکر و همراه هم _ که عظمت وجود او ، حقارت و خلا وجوديش را آشکار می سازد و رنجش می دهد _ بر آن می شود تا با انکار يا مسخ فضايل او ،يا تحقير شخصيت او ، او را به خود نزديک کند ، فاصله رنج آور و ازردهنده را بدينگونه از ميان بردارد، و خود را به او نمی تواند رساند ، او را آنقدر عقب بکشاند که به او رسد و در اين تلاش است که با دشمن همراه می شود و با وی اشتراک منافع پيدا می کند ، به دشمن در کوبيدن او احتياج پيدا می کند و ناچار بازيچه دشمن می شود و مامور رايگان او و خدمتگزار "آماتور" ظلمه.
3
نوشته شده در
85/02/19ساعت   توسط فواد
|
برتولت برشت
در اين جهان هميشه برايش
مستراح گرامي ترين مكان هاست
چرا كه در آنجا آدميان غرقند در رضايت خاطر
و ارضاي وجود
در مكاني معلق ميان ستارگاني بر فراز سرشان
و انباري از كثافت , پايين باسنشان
اين دنج ترين جايگاهي است كه آدمي در هر شرايطي, چه بهترين شرايط, و چه بدترين شرايط در آن تنهاست , جايگاه شناخت است و ادراك ,
و پي بردن به اين حقيقت مسخره ولي اساسي كه آدمي با همه ي عظمت و اقتدارش, قادر نيست كه چيزي را در خودش براي هميشه نگه دارد برتولت برشت
3
نوشته شده در
85/02/09ساعت   توسط فواد
|
باعشق زندگي كن
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت: اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...در چشم هايشان نگاه مي كند...به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
(با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند)
3
نوشته شده در
85/02/05ساعت   توسط فواد
|
"تساوی"
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
ودستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
"یک با یک برابر هست..."
از میان جمع شاگردان یکی برخاست،
همیشه یک نفر باید بپاد خیزد.
به آرامی سخن سرداد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است...
معلم
مات بر جا ماند.
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود
واو با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور وزر به دامن داشت بالا بود
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود...
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ،
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود...
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان ومال مفت خواران
از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خود بنویسید:
یک با یک برابر نیست... گلسرخی
3
نوشته شده در
85/01/29ساعت   توسط فواد
|
دوستت دارمها چه کوتاهند...!
تنها دل تو دل نيست من هم هستم؟
جيرجيرك به خرس گفت: "دوستت دارم"
خرس گفت: الان وقت خواب زمستاني من است، بگذار بيدار كه شدم در باره اش صحبت ميكنيم.
و خرس خوابيد...
و نميدانست كه عمر جيرجيرك سه روز بيشتر نيست...
3
نوشته شده در
85/01/20ساعت   توسط فواد
|
پی هم انس خویش گشتن
اولين بار
اولين يار
آخرين فرصت ما بود...!
و چه اميد عبثي که به تباهي انجاميد.
3
نوشته شده در
84/12/24ساعت   توسط فواد
|
عشق از نوع متافيزيک
عشق چیست؟
آیا عشق متافيزيک است؟
آدم هميشه بدنبال عشق مي گردد
از نظر متخصصان علوم انساني:يک حالت بيقراري فيزيو لوژيک است
عشق قويترين عامل فعال کننده مراکز لذت مغز است و هميشه به توليد يک احساس فراتر نيز کمک مي کند احساسي که انسان خود را فراتر از زمان و جسم خود مي بيند و هميشه گمان مي کنيم که معشوق يا عشقمان فراتر از منطق و فيزيک است.
عشق هميشه با توهم توءام است.زيرا عاشق در اصل بدنبال لذت و بر آوردن اميال و خواهش خويش است ولي در واقعيت اصلا آنها را نمي بيند و فقط تصور سمبليک و خيالي از اين امور دارد و بدين جهت پيوسته در يک منطقه مياني بين خود شيفتگي و آرماني کردن معشوع در نوسان است....
عشق سوءتفاهمي ست ميان دواحمق. فردریش نیچه
3
نوشته شده در
84/12/15ساعت   توسط فواد
|
مفاهيم متناقضنماي دوستي/دشمني، دوست/دشمن
دوست کيست؟ 
دشمن کيست؟
من کيستم؟
حسي غريب اما همچنان ميگفت براي ورود به هر ميداني، نخست از اين در ِ تنگ، از در ِ دوستي وارد بايد شد. براي شرکت در هر کارزاري، نخست بايد از اين کارزار، کارزار براي دوستي، سرافراز بيرون آمد و براي وجودي کردن هر عشق کلي و کلاني (عشق به انسان و جماعت و وطن و...)، نخست بايد عشق به دوست فردي را که بنا به تعريف، بيشتر از کليات شايد در تو حضور دارد، به سينه کشيد و از طريق گسترش آن راهي به سوي کليات گشود.
«قادر بودن براي عزيز داشتن آنچه که در دوست ميتواند او را روزي به دشمن بدل کند، نشانه اي از آزادي است. خود ِ آزادي است.» ژاک دريدا
3
نوشته شده در
84/12/14ساعت   توسط فواد
|
لذت
همه فعاليتهاي بشر بر مبناي اصل لذت قرار داره....!آیا با من موافقید؟آيا هيچگاه انديشيده ايد كه «لذت» چيست؟
آيا تاكنون از خود پرسيده ايد كه در طول روز چه اندازه لذت مي بريد؟
آيا به تنوع شادي هاي زندگي و سطح آنها انديشيده ايد؟
برخي تصور مي كنند لذت مترادف گناه است.!
فرقي نمي كند انسان از چه مساله اي احساس لذت كند، مهم آن است كه حس لذت در انسان، بدون احساس ندامت و گناه به وجود آيد.
يادمان باشد كه در همه شرايط مي شود از زندگي لذت برد، و نيز تنها كافي است بدانيم چه چيزي به ما بيشترين حس لذت را مي دهد آن هم بدون آنكه مرتكب گناهي شويم.
هيوم مي گويد:« لذت هرگونه فعل ياخصلت ذهني است كه به بيننده احساس پسنديدن مي دهد و رذيلت وارونه اين حالت است.»
با اين حال برخي معتقدند لذت واقعي آنست كه الم (درد) نتيجه آن نباشد، بلكه در همه حال مستمر باشد.
اپيكوروس . وي نماينده نوعي فلسفه بود كه تا زمان حال باقي مانده است. اين نظريه را «لذت انگاري» (Hedonism) يا مكتب اصالت لذت ناميده اند، كه مي گويد: «تنها چيزي كه خوب است، لذت است»
3
نوشته شده در
84/12/07ساعت   توسط فواد
|
دروغ مصلحتآميز
بارها تعبير "دروغ مصلحتآميز" را شنيدهام،
مقصود از مصلحت در اين نوع دروغ، چيه؟
"مصلحتِ "چه كسى بايد در نظر گرفته شود؟
معيار مصلحت كدام است؟
به نام "مصلحت داشتن" مجاز شمرده مىشود.
...این روزا وارد عشقبازی هم شده ...
اه چه تمنای محالی دارم...
خنده ام می گیره
تو که با فکر بیگانه ای!
3
نوشته شده در
84/12/06ساعت   توسط فواد
|
درد
کوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد...
در من زنداني ستمگري بود
که به آواز زنجيرش خو نمي کرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
ستم حدي جفا قدري
و جور اندازه اي دارد
دل محبوب خود را با تغافل بيش از اين مشکن
که در قانون خوبان امتحان اندازه اي دارد.
3
نوشته شده در
84/12/05ساعت   توسط فواد
|
جفا
آخرين گامهايم هديه به تو که در پشت رنگين کمان آرزوهايم پنهان شده اي... 
مي دانم که برا ي يافتن تو کمي دير جنبيده ام ، اما احساس نااميدي ندارم زيرا تو را با تمام وجودم احساس ميکنم
اين دريافتن احساس سبز است که مرا تا سبزي محبت همراهي مي کند
خداوندا،مرا بپذير و تنهايي ام را معني کن.
اگر ميداني در اين جهان کسي هست
که با ديدنش رنگ رخسارت تغير ميکند
و صداي قلبت ابرويت را به تاراج
مي برد مهم نيست که او مال تو باشد
مهم اين است که فقط باشد*زندگي کند*
لذت ببرد و نفس بکشد
3
نوشته شده در
84/12/05ساعت   توسط فواد
|
شگفتا
شگفتا وقتي که بود ، نميديدم ، وقتي مي خواند نمي شنيدم ...
وقتي ديدم که نبود .. وقتي شنيدم که نخواند ...
و بعد عمري گداختن از غم نبودن کسي که تا بود از غم نبودن تو مي گداخت ...
و اکنون تو با مرگ رفته اي و من ، اينجا ، تنها به اين اميد دم مي زنم که با هر نفس ، گامي به تو نزديکتر مي شوم و ....
..... اين زندگي من است.
دکتر علي شريعتي
3
نوشته شده در
84/12/04ساعت   توسط فواد
|
از دل من اما چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟
گاهي شرايطي تو زندگي يش مياد که آدمهاي اطرافتو بهتر بشناسي . همهء اون کساني که ادعاي دوستي و دوست داشتن مي کنند را بهتر ببيني . با نگاهي تازه . باورش سخته اما نميشه با حقيقت کاري کرد . وقتي کسي مي بينه که بهش احتياج داري ? وقتي کسي که ادعاي عشق مي کرد ? يکدفعه پشتت را خالي مي کنه تحملش سخته . اول باور نمي کردم ? نمي تونستم قبول کنم اما حالا وضع فرق مي کنه . حالا پذيرفتم که اعتمادم بي جا بود . حالا پذيرفتم که شروع کردن اين ماجرا از اول يک اشتباه بزرگ بود . چشمم را روي حقايقي که ميديدم بستم . گوشم را به جاي اينکه به واقعيتي بدم که همه از اون خبر داشتن جز من ? به نواي پر فريب آدمي دادم که تازه داره ذاتش را نشان ميده .
بر مي گردم به عقب و مرور مي کنم همهء اين سه ماه گذشته را تا ببينم کجا ديدم و چشم بستم و حالا مي بينم که کسي هست که قلب من را زير پاش له ميکنه و بخدا قسم ميخوره که دوستم داره .
ديگه اينجا نمي نويسم . ديگه از اين آه و ناله هاي عاشقانه خسته شدم . هر چي گفتم از کساني که آمدند ? قلبم را شکستند و رفتند بسه . هر چي بگم از اين نامردي ها ? باز هم کم نميشه از نامردي آدمها . نميشه بزور از ديگران خواست که صادق باشند .
اين از خودخواهي منه که توي اين شرايط بحراني مي خوام کنارم باشي . تصميم گرفتم ديگه خودخواه نباشم . نميشه بزور از کسي خواست که سر حرفها و قولهاش بمونه .
وقتي شروع کردم به نوشتن ? دلم سخت شکسته بود . آمدي ? خواندي و خواستي کنارم باشي . چقدر گفتم و نوشتم که ديگه تاب شکستن ندارم . ديدي قلبم هزار تکه شده ? با دستانت هر تکه را چسباندي و حالا با همان دستها ? تکه تکه اش کردي .
دارم وسايلم را جمع مي کنم براي رفتن و بسته بندي مي کنم همراهشون احساساتم را و گوشه اي مي گذارم . شايد روزي دوباره بدردم خورد اما حالا ديگه بهشون احتياج ندارم ? نباشند بهتره .
ديگه از گفتن قصهء شکستنهام خسته شدم . قصه هام تکراري شدند .
مي خوام آدم تازه اي بشم و براي اين کار بايد دنياي جديدي براي خودم بسازم . براي اينکه دلت نشکنه چاره اي جز اين نداري که دل نبندي .
وقتي تغيير کردم دوباره مي نويسم اما اينجا نه . بگذار اين همه غم و درد همينجا بمونه . ديگه نمي خوام يدک بکشمشون . بايد پشت سر بگذارم خاطرهء همهء اين دروغها و فريبها را .
قصه هايم تمام شدند و تو شدي نقطهء پايان اين داستان . نقطه اي سياه ? لکه اي تيره بر صفحهء زندگي ام و با به ياد آوردنت سخت غمگين مي شوم . نام تو برام ياد آور دروغ و خيانته . بگذار پايان اين قصه هم سياه و تلخ باشه تا شايد روزي شروعي شاد پيدا کنه .

3
نوشته شده در
84/12/04ساعت   توسط فواد
|
وای باران
باران ٬
شيشهء پنجره را باران شست .
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ ٬
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
خواب رويای فراموشيهاست .
خواب را دريابم
و چه روياهايی !
که تبه گشت و گذشت .و چه پيوند صميميتها
که به آسانی يک رشته گسست .
چه اميدی ٬ چه اميد ؟دل من می سوزد
و چه اميد عظيمی که به عبث انجاميد .
در ميان من و تو فاصله هاست .گاه می انديشم ٬
تو می توانی به لبخندی اين فاصله را برداری !
آرزو می کردم ٬
که تو خوانندهء شعرم باشی .
راستی شعر مرا می خوانی ؟نه دريغا ٬ هرگز ٬
باورم نيست که خوانندهء شعرم باشی .
کاشکی شعر مرا می خواندی !
با من اکنون چه نشستنها ٬ خاموشيها ٬
با تو اکنون چه فراموشيهاست .
در من اين جلوهء اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصهء پرهيز که چه ؟
در من اين شعلهء عصيان نياز ٬
در تو دمسردی پائيز ٬ که چه ؟
حرف را بايد زد !
درد را بايد گفت !
سخن از مهر من و جور تو نيست .
سخن از
متلاشی شدن دوستی است ٬
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
سينه ام آينه ايست . با غباری از غم .
تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار .
من چه می گويم ٬ آه ...
با تو اکنون چه فراموشيها ٬
با من اکنون چه نشستنها ٬ خاموشيهاست .
تو مپندار که خاموشی من ٬
هست برهان فرموشی من .
حمید مصدق
3
نوشته شده در
84/12/04ساعت   توسط فواد
|
چه کسي نقش تو را از دلم خواهد شست
با من اکنون چه نشستنها ٬ خاموشيهاست .
با تو اکنون چه فراموشيها ٬
تو مپندار که خاموشی من ٬
هست برهان فراموشی من .من چه می گويم ٬ آه ...
حمید مصدق
3
نوشته شده در
84/12/04ساعت   توسط فواد
|
هارموني
زندگي هارموني يكنواختي است
كه هرعصر از ني لبك چوبي گدايي كور شنيده مي شود
و مرور مي كند تصاوير غبار گرفته ي گذشته هاي مبهم را فروغ فرخزاد
3
نوشته شده در
84/12/04ساعت   توسط فواد
|
جهنم
باز از کدام جهنم دره پيدايت شد
اگر تمام الفباي فلسفه ارسطو را از حفظ باشي
منطق نداري که حرف حساب سرت شود
آقاي بتهون لطفا سمفوني . . . 
سهراب سپهري
3
نوشته شده در
84/12/03ساعت   توسط فواد
|
دیدار به قیامت
دستانم برايت مينويسد به صداقت و مهرباني آن روزهاي پاک
آن روزهاي رفتني و دست نيافتني
دلم براي تو هاي هاي ميکند
شبان تاريک در زير خاک
شبان نبودنت در اتاقي سرد
و نوشته اي ...و براي تصديق نبودنت عکسي از تو
اين نوشته ها چيستند...؟
مگر چيستند که اين چنين باورهايم را مي مکند؟
مگر چيستند که ميتوانند به جرات گواه نبودنت باشند
آه اي از براي تو اشکها را دوست داشتن
و اين نوشته ها در آينه ي متروک دلم تکرار ميشوند
تو نيستي.ميگويند نيستي...
وليکن وجودت مرا به خويش ميخواند
مرا از خويش ميراند
ميتواند ميتواند...
سکوتم در خيالاتي مبهم صدا دار است
سکوتم مگر از چيست جز براي تو؟
دقيقه ها مرا شکار ميکنند
ثانيه ها مرا تکرار ميکنند
آه آه که باز هم بيزارم بيزارم
من از تکرار اين ثانيه ها بيزارم
من از آيين سنت وار تکرار ها بيزارم
من از تکرار بي پايان غمها بس گريزانم
چه بايد کرد اي محروم!
چه بايد کرد که ثابت کرد بودن را
گاه گاهي نبودن را .نخواستن بودن را
آدمان همه از خوبي گفتند و
بد کردند
عشقها از پاکي گفتند و خيانت
کردند
پروانگان همصحبت گل بودند و
رفتند
هيچ کس و هيچ چيز ضمانت نشد و ضمانت نکرد
نهرها پاکي را بردند
بادها عشق را بردند
آدمان وقتي سکوت ميکنند که ميترسند
وقتي دهان باز ميکنند که دروغ به پيشوازشان رفته باشد
آدمان سکوت را نميفهمند
آه که آدمان چقدر پوچ اند
ديگر بار براي خواباندن غمهاي پر هايهوي
راهيه کدامين مقصد شدن مرا آرام ميکند؟
راه ها بس درازند و
عزم ها کوتاه
خرده از چه ميگيرم اينک باز؟
درنگ تا کي؟
دورنگي تا کي؟
صبوري مرا سياه ميکند
شکست تا کي؟
انتظار رسيدن به امروز تلخ ترين خاطره ي اشکهايم بود
تا به کي به انتظار فرداها بنشينم؟
اي اشکها!
مرا پناه دهيد مرا پاک کنيد از غصه هاي هميشه بيدار...
لحظه اي تامل...سکوت...طلب آمرزش...!
و ديگر هيچ
ديدار به قيامت...!
3
نوشته شده در
84/11/28ساعت   توسط فواد
|
عبادت
فرياد از معرفت رسمي,از عبادت عادتي,از حکمت تجربي و از حقيقت حکايتي
گفتن جمله هاي تکراري,به زباني غير از زبان مادري,جمله هايي که جمله هاي خودمان نيستند و اين کلمات و جملات را ديگران گفته اند,چه فايده اي به حال انسان دارد؟اگر دارد بسيار ناچيز است.
تا کي سر خود را مانند کبک در برف فرو بريم؟تا کي اطاعت کنيم از گذشتگان؟پس کي ميخواهيم بزرگ شويم؟و کي انسان؟!
چرا آزادانه با خداي خود راز و نياز نکنيم؟
مشکل اساسي ما نا آگاهي است,ترس است,مشکل ما اين است که هنوز ايمان نياورده ايم,نه به خود نه به خدا.
وقتي براي خودت ارزش قائل نيستي,خود را نمي شناسي ,به فکر خودسازي نيستي, انتظار نداشته باش که دين بتواند برايت کاري کند.
وقتي تمام فکر مان شده گناه و ثواب و بهشت و جهنم و اطاعت و سرپيچي,چطور مي توانيم خود را دريابيم و زندگي را درک کنيم؟و چطور مي توانيم خداي را ادراک کنيم؟
به راستي آن چيز که به عنوان حقيقت مي شناسي و باور داري چيزي جز حکايت است؟
پس بياييد گذشته را فراموش کنيم و دوباره متولد شويم.به سوي انسان تر شدن و بهتر شدن حرکت کنيم و به نام انسانيت خداي را آزادانه دريابيم.
خواجه عبدالله انصاري
3
نوشته شده در
84/11/23ساعت   توسط فواد
|
تقصير اين بيگانه چيست؟
او صادق است
صداقت، که بعضي اوقات مبالغه آميز به نظر مي رسد، از او وجهه اي غير واقعي ترسيم مي کند.جامعه، او را يکباره در خود اسير مي کند. او زير ذره بين انسان هايي کشيده مي شود که فلسفه ي زندگي اش را نمي توانند درک کنند. "بيگانگي" جاي خود را به احساس ترحم عميقي مي بخشد. عدالت، که همه ي مردم بي چون و چرا بر آن اعتقاد دارند، چهره ي واقعي خود را نشان مي دهد: "تقصير اين بيگانه چيست؟" اين سوالي است که مدام با خود نجوا مي کند.تا بدانجا که بديهياتي که زماني پايه هاي فکري او بوده اند بيشتر سست مي شوند.او به دنياي اطراف خود به سردي مي نگرد. او حاظر نمي شود تا زماني که "ديگران" او را مجبور نکرده اند، خود را عضوي از جامعه بداند. او بي احساس، نفرت انگيز، و گناهکار، "بي تفاوتي مهر آميز دنيا" را با آغوش باز پذيرفته است،و براي مرگ لحظه شماري مي کند.
"بيگانه" اثر آلبر کامو
3
نوشته شده در
84/11/11ساعت   توسط فواد
|
حسین پناهی
دیروز داشتم اهنگ و اشعار مرحوم حسین پناهی رو گوش
میکردم.
واقعا لذت بخشه ...یک احساس صداقت کودکانه درون شعرهاش هست
یکی از شعرهای ان مرحوم
من هیچ وقت کافر نمی شوم / چون به ندانستهای خود ایمان دارم.!
حسین پناهی
3
نوشته شده در
84/11/03ساعت   توسط فواد
|
وآن مرد مي ترسيد كسي منظورش را نفهمد
او كيست؟
چرا چنين مي انديشد؟
احساساتش چرا اينگونه است؟
جهان اطراف را چرا اينگونه مي بيند؟
چقدر واقعيت در دست اوست؟
ديدگاه و بينش او به جهان اطراف جالب توجه و در نوع خود درخور تامل است.البته بدون هيچگونه پيشداوريهاي اخلاقي و ايدئولوژيکي. او را همانند يک انسان و يک مغز و داشتن يک نوع تخيل و برداشت از محيط اطراف بايد پذيرفت.
شايد براي بعضي ها درک احساسات و جهان ايجاد شده در مغز او، آشنا و يك احساس همدردي لذت بخش ايجاد شود. و در عين حال براي کساني ديگر غير قابل درک باشد.تلاش و کوشش او براي شناخت و فهم محيط پيرامون خود با حواس و شعور خويش است و اين شجاعتي را که او در سکوت و تنهايي به خرج ميدهد.او را به مبارزهي تن به تن با وجود و جهان هستي برده است، تنها و بدون همراه.
نقطه نظرهاي ديگران را قبول ندارد زيرا ميداند که ديگران از نوع نگاه و وسعت ديد او بي بهره و غافلند بنابراين فقط به خود باور دارد.کساني را مي يابد که نگرشي به مانند وي را دارند، اما باز همانند او نيستند. و در پايان فرديت و تنهايي خود را به اثبات ميرساند.نميخواهد فيلسوف باشد،
اگرچه، چه بخواهد چه نخواهد با نگرشي جهانبينانه موضوعي را به ميان ميکشد.او مستاصل از خويش است. در همان حال که ميداند وجود دارد چون ميانديشد. تنها راهي که براي خود مي يابد همان وجود داشتن است، اگر چه معتقد است که "زيادي" است، زيرا مرگ را نيز وجود ميپندارد،
پس پوچي از نگاه او به مرگ نمي انجامد. پوچي از نقطه نظر او يک وجود است و بايد بدان توجه داشت و نبايد از آن گريخت. "وجود" کاملا او را احاطه کرده است.
بنابر اين نگرش ژورماني او برايش تحمل ناپذير و ناگوار ميباشد. او آشفته از اين واقعيت "وجود" است و کاملا بر وجود خود آگاه است و اين او را عذاب ميدهد.به ارزشها و قوانين و به سازمانهاي بشري معتقد نيست و آنها را به سخره ميگيرد و آنها را فريب ميپندارد"فريب" زيرا او تنهايي را بسيار قدرتمندتر ميداند و معتقد است که... انسان تنهاست!
آه چه ورطه حولناكي ميان خود و ديگران احساس مي كند....
وآن مرد مي ترسيد كسي منظورش را نفهمد.
3
نوشته شده در
84/10/09ساعت   توسط فواد
|
خودکشی
- راستي چيزي ميخواهم بپرسم
- بپرس!
- تو مرگ بلدي؟
- نه! اما چقدر خوب است آدم مرگ بلد باشد!
- چقدر خوب است آدم مرگ بلد باشد!
- تو چي؟ تو مرگ بلدي؟
- ...
صفر
تا اسم خودکشي ميآيد ذهنها ميرود به سمت آفرينندهي يکي از شاهکارهاي ادبيات داستاني ايران، بوفکور، آقاي صادق هدايت، که در زندگياش زخمهايي بود که مثل خوره روح آدم را ... !
يک
خودکشي جزو کارهاي ممنوعه دين اسلام و فرهنگ ايراني است و سختگيري در اينباره تا حدي پيش رفته که اعلام و تاکيد شده که خودکشنده به بهشت نميرود و نبايد بر جنازهي وي نماز ميت خواند. اگر چه چند نفري از دوستان را که خودکشي کرده بودند در دوران نوجواني و عنفوان جواني، ظاهراً با گيرکردن امام جماعت محل توي رودربايستي، نماز ميت خوانده شده و تشييع حتا با شکوهي نيز برگزار!
دو
خودکشي انواع و اقسام دارد از قبيل:
• خودکشي حلقي يا گلويي از طريق انسداد راه نفسش که بند بيايد يا به عبارت بهتر دار زدن و حلقآويز کردن با طناب غيرقابل انعطاف و غيره قابلکش!
• مسموميت يا همان خوردن انواع قرص، شربت، کپسول، مرگموش، سيانور و داروي نظافت که به تازگي وارد ليست اين مواد شده!
• (هاراگيري) شکمدراني ساموراييها در ژاپن قديم و نويسندگان ژاپني در ژاپن معاصر! (که امروزه اين نوع خودکشي در ژاپن ممنوع است)
• پاره کردن رگ گردن(توسط زنان ژاپن قديم)
• پرتاب کردن خود از بالاي يک مکان مرتفع بدون استفاده از ابزار پرش مانند چتر نجات، کايت و ..؛ و پريدن از مثلن برج بلند... !که منجر به ديگرکشي هم بشود.{مثل اون پسره که موفق به اينکار نشد و نجات پيدا کرد در تهران}
• زدنِ رگِ مچ دستِ راست و چپِ اميرکبير در حمامِ فين البته اميرکبير کمک هم داشته شما اگر سرعت عمل و اردهاي محکم داشتهباشيد ميتوانيد تنهايي اين کار را انجام دهيد!
• استفاده از گاز شهري پاريس با رعايت اين که هيچ منفذي براي خروج گاز نداشته باشد توسط صادق هدايت
• استفاده از اگزوز اتوموبيل البته از دود اگزوز!
• پريدن جلوي قطار مترو مثل فيلمهاي خارجي( اين روش به تازگي ميخواهد در ايران باب شود)
• البته در کشورهاي پيشرفته مردم گاهي به صورت دستهجمعي با گاز با آتش خودکشي ميکنند که اين هم بالاخره راه جالبي است چون هميشه در هر کاري بهتر است آدم دستتنها نباشد!
راههاي بسيار مختلف، متنوع و غيرمشابه براي خودکشي وجود دارد که اگر طالب باشيد و قصد اين کار را داشتهباشيد به آنها خواهيد رسيد!
روشهاي غيرمعمولي هم براي خودکشي وجود دارد که منظور خودکشنده در اصل پيشرفت است ولي درحال خودکشي است و خودش هم نميداند مثل خرخواني در درس ، خرخوري در غذا ، خرکاري در کار و ...!
سه
مادرها نخستين کسانياند که صنعت خودکشي را پديد آورده و آن را به طرز غيرقابل مهاري گسترش دادهاند!
شما حتا اگر به ديدار گمنامترين قبايل در دورترين صحراها و پنهانترين جنگلها با بيگانهترين زبانها برويد، خواهيد ديد مادراني با آشناترين لحن و مهربانترين نگاه مشغول گفتن جمله « الهي قربونت برم»،«الهي بميرم برات» به فرزندشان هستند. و پايش بيفتد به راحتي آب خوردن دست به اين اقدام خواهند زد.
البته غافل نشويم که مجموع اين جملات و جملههاي مشابه به کليت اجتماع و جامعه تسري پيدا کرده و خود ما بدون توجه به مرد و زن و پير و جوان بودن، در طول شبانه روز چندينبار با قربانصدقههاي معمول خودکشي کردهايم بدون اينکه فهميده باشيم!؛ قربان شما! فداتون بشم! و در برخوردهاي غيرهمجنس ِ با درجه رمانتيکيت بالا، کار بيخ پيدا ميکند و جملات و کلماتند که مشغول کشتن طرفين هستند!
چهار
دوستي ميگفت خودکشي نشانهي شکوفايي شخصيت آدمي است!
خب اين هم يک نظر است اما من ترجيح ميدهم هيچ وقت شخصيتم اينطوري شکوفا نشود....!!
ولي به نظر من انسان اگر گوهر وجود خودشو شناخت و در تکامل شخصيت خودش قدم نهاد هيچ وقت چنين فکر احمقانه اي نمي کنه چه برسه به عملش.... و اگه اين کارو کرد 100% و به جرات ميگم که عاملش ضعف دروني و حقارت شخصيتيه....
3
نوشته شده در
84/09/14ساعت   توسط فواد
|
میعاد در لجن
رقصید
پر زد ، رمید
از لب انگشت او پرید
[ سکه ]
گفتم: خط
پروانه ی مسین
پرواز کرد
چرخید ، چرخید
پر پر زنان چکید؛ کف جوی پر لجن.
تابید ، سوخت فضا را نگاهها
بر هم رسید
در هم خزید
در سینه عشق های سوخته فریاد می کشید:
ـ ای ؟ یأس، ای امید !
آسیمه سر بسوی " سکه " تاختیم
از مرز هست و نیست
تا جوی پر لجن
با هم شتافتیم
آنگه نگاه را به تن سکه بافتیم.
پروانهی مسین
آیینه وار ! بر پا نشسته بود در پهنهی لجن !
وهر دو روی آن
خط بود
خطی بسوی پوچ ، خطی به مرز هیچ
اندوه لرد بست
در قلبواره اش
و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:
ـ پس ... نقش شیر ؟
رویید اشگ
خاموش گشت، خاموش
گفتم :
ـ کنام شیر لجن زار نیست ، نیست!
خط است و خال
گذرگاه کرم ها
اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است
میعادگاه زشتی و پستی ست.
از هم گریختیم
بر خط سرنوشت
خونابه ریختیم.
اين شعر حجم خاصي به روياهام ميده....
از شاعر معاصر رحماني
3
نوشته شده در
84/08/24ساعت   توسط فواد
|